![]()
![]()
![]()
خداحافظ خدمت اجباری![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خداحافظ ۲ سال بیهودگی![]()
![]()
![]()
خداحافظ بی احترامی ها![]()
![]()
![]()
خداحافظ سختیها![]()
![]()
![]()
خداحافظ ارتش![]()
![]()
بله در اصل ۲ سال از زندگی هزاران جوان در این دوره اجباری به بطالت و بیهودگی میگذرد و ۲ سال از زندگی دور شده و همه چیز فراموش میشود : درس -فعالیتهای اجتماعی- کار - زندگی کردن و ...... وای به حال اینکه در جاهائی قرار بگیری که بقولی عرب نی می اندازد ( مانند دوست عزیزم نیما اوشائی)
شایدبگویند : ما که ۱۸ ماه خدمت کردیم . ولی کمی دقت کنید اکثر ما ۶ ماه منتظر اعزام بوده ایم و در آن مدت از نظر اجتماع و حکومت هرزه ای بیش نبوده ایم
( فقط کمی نگاه کنید به اینکه برای هر عمل دولتی باید یا مشغول به خدمت میبودیم یا درس و یا خدمت را تمام کرده بودیم ) ولی ما باید چیکار میکردیم که وقتی دفترچه داده ایم برای ۶ ماه دیگر اعزام ما را اعلام میکنند ![]()
![]()
نمی دانم چه کسانی قرار است در این مورد فکر و تعقلی کنند و اینگونه جوانانی که باید وارد بازار کار شده تا در این اوضاع اقتصادی ناجوانمرد بتوانند کاری از پیش ببرند را نجات داده .
جالب است میگویند : ما برای ازدواج زود و بدون مشکل تلاش میکنیم
( فکر میکنم خنده دارترین حرف مسئولین همین باشد
)
به هر حال برگردیم به بچه های یگان ۷۱۱ پادگان ۰۱ ارتش تهران :
سلام بچه های عزیز * غیر از بچه هایی که خدا نکرده اضاف خوردن * و بچه هائی که زودتر ترخیص شدند به دلایل مختلف * اکثر بچه ها در ۱/۱۲/۸۷ ترخیص شده و این کارت را خواهیم گرفت ![]()
به همه دوستان تبریک میگویم *تمام شدن این دوره اجباری را *و امیدوارم هر چه زودتر بتوانند به زندگی خود سر و سامانی داده و خوشبخت بشوند .
ولی خواهش دارم این جوی کوچک را هم خشک نکنیم و گاهی لیوان آبی را بر آن سرازیر کرده تا شاید تشنه ای از آن لبی تر کند ![]()
![]()
![]()
قربان تک تک بچه های یگان ۷۱۱
کوچک همه کاشانی![]()
با سلام به دوستان گلم ![]()
مثل اینکه ما شانس هم داشتیم و خودمون خبر نداشتیم
بالاخره بعد از سالها در ماههای خدمت تلطیفی داده شد و از ۲۰ ماه به ۱۸ ماه تغییر کرد ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فکر نمی کنم هیچ خبری در این ۲ سال جذابتر از این شنیده باشیم (البته در مورد خدمت ) .
بله :
خدمت ۱۸ ماهه شد
البته برای غیر بومی ها هم ۱ ماه بیشتر کسر شد .
نمی دانم چطور شد که دل مسئولین به حال ما سوخت و فهمیدن که ۲۰ ماه از بهترین زمانهای عمر یک انسان را گرفتن خیلی است و کمی به فکر ما افتادن تا بتوانیم زودتر به مسائل و مشکلات زندگیمون برسیم و تا درسهائی که خواندیم از ذهنمان خارج نشده و کمی یادمان مانده ُ وارد عرصه کار و شغل شویم .
به هر حال به تمام سربازان مخصوصا سربازان یگان ۷۱۱ این کسری را تبریک عرض مینمایم ![]()
از این ماه به بعد کمکم تعدادی از بچه ها از خدمت ترخیص خواهند شد . بدلیل کسری آوردن در دوران حضور در بسیج . به آنها هم تبریک گفته و آرزوی زندگی موفقیت آمیزی برای آنها دارم و فراموش نکردن ماها .![]()
روزها خوش ![]()
![]()
![]()
عید فطر مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام و عید همه مبارک ![]()
امیدوارم ماه رمضان خوبی را گذرانده باشید و استفاده کامل را از آن برده باشید .
رضا بهنود طبق روال سالگرد ها رو خوب بیاد دارد ُ بله ُ وبلاگ یگان ۷۱۱ یکساله شد . همانطور که یکسال (کمی بیشتر ) از خدمت ما گذشت . آیا بعد از خدمت بازهم این وبلاگ کسی را از بچه های یگان احساس خواهد کرد یا ......؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
یادم میآید که پارسال ما چند روز قبل از عید فطربه عنوان گروه اول به تلو وارد شدیم ( ناراحت بودیم ِ چون عید فطر دور از خانه و ... بودیم
) ولی چندان هم غمگین نبودیم ِ مخصوصا بعد از اینکه رفتیم آنجا ِ چون با بچه ها و دور هم بودیم و لذت می بردیم .شب هائی که برای آشنائی با عملیات شبانه به تپه ها می رفتیم و بچه ها تئاتر بازی می کردند ِچادر زدن ِ چادر آنکارد کردن ِ کنار هم در چادر خوابیدن ِ سحری و افطاری در چادر و ...... همه لذت بخش بود ِ حتی نگهبانی و گشت در آن سرمای تلو و در پایان هم آن پیاده روی در بین تپه ها و شعارها و نعره ها و خواندنهای بچه ها و .....
و در کنار همه روز عید فطر که در مسجد نماز عید را خواندیم و شب هم بعد از آن پیاده روی طولانی با پذیرائی مفصل و عالی روبرو شدیم . برنج و مرغ و موز و .....
واقعا که عید بیاد ماندنی بود![]()
به هر حال گذشت آن دوران و ماند خاطره ها و ......
چون نوشته های نیما اوشائی و رضا بهنود و گلایه های آنها دلنشین است ِ می گذارم در این پست که هیچ وقت پاک نشه :
گلایه رضا برای سر نزدن بچه ها به وبلاگ :
سلام
بابا این بچه ها رو بی خیال شین، اگه بیان قدم همشون رو چشم، اگر هم نیان و سری هم نزنن یادو خاطراتشون همیشه تو قلبامون هست.
نه علی جان خبری نیست، یه هو یاد روز آخر دوره آموزشی افتادم دلم گرفت، آخه هرچی هم که نباشه ناسلامتی حداقل دو ماه با این با معرفتا کنار هم تو سختی و خوشی زندگی کردیم، کی فکرشو می کرد به این زودی بزنن زیر قولشون و یه سری هم نزنن، حتی در حد یه سلام . من فکر می کردم که دیگه برا همیشه با هم در ارتباطیم و از حال هم با خبر می شیم، اما انگار ... خدا کنه فکر من اشتباه باشه.
تا بعد که بیام همه رو به خدای بزرگ می سپارم و به امید دیدار.
دوستان را ياد كردن عار نيست ، يك اس ام اس كمتر از ديدار نيست . دوستان را دوستي كن در حيات ، بعد مردن دوستي در كار نيست. 
جواب نیما به رضا و گلایه ای دیگر :
سلامی مجدد
بیا رضا جان اینم جواب 110 تا گلی که فرستادی. چی شد؟ مگه میشه 1 شهریور شده باشه و بچه ها یادشون رفته باشه. خیلی عجیبه. اصلا هر شهریوری که بیاد تا آخر عمر بدون شک حس و حال دوره آموزشی رو یاد آدم میاره. من مطمئنم
حالا شاید به اینترنت دسترسی ندارن تو پادگان. یعنی بعد 1 سال هیچکدومشون نیومدن مرخصی برن خونه کانکت شن؟ وا عجبا
در هر صورت برای همه شون آرزوی موفقیت و شادکامی دارم. امیدوارم هرجا باشن چه به یاد ما باشن چه نباشن خوش و خرم باشن
دوباره جوابی بر نوشته نیما و ....:
نمی دونم از این به بعد بگم سلام به چندتا بچه های با معرفت یگان که هر وقت بتونن به وبلاگ یه سری می زنن یا مثل همیشه بگم سلام به همه بچه های یگان 711 !!!؟
نمی دونم شاید حق با نیما باشه، بابا ینی شما تو این یه سال مخض رضای خدا یه بارم به اینترنت کانکت نشدین؟ یا کانکت شدین و دیگه یادتون نیست یه سال پیش حدود سه ماهی با هم بودیم، البته شاید حق داشته باشین، چون میگن از دل برود هر آنکه از دیده برفت، من شاید تک تک اسم بچه ها رو یادم نباشه ولی لحظه به لحظه اون سه ماهی که با هم بودیمو همتونو یادمه، فکر هم نکنم تا آخر عمرمم یادم بره، یاد آوری اون روزا که برا من خیلی لذت بخشه، مخصوصاًً آشنا شدن با 110 تا دوست جدید و عزیز ...
بعد از آن غروب رفتن .... تو بیا طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر ... تو بیا شروع من باش
شبو از غصه رها کن ... خط بکش رو باور من
پا بزار رو جای پای ... قصه های آخر من ...
بعد از آن غروب رفتن تو بیا شروع من باش.
خلاصه نمی دانم تا کی این دوستان ما را چشم براه
![]()
خودخواهند گذاشت ![]()
![]()
فضا خیلی ناراحت کننده شد . شب عید است و باید شاد بود و امیدوار ِ برای همین تبریک عید رضا بهنود را در پایان می آورم و تا نوشته ای دیگر ![]()
امیدوارم همه خوب و شاد و سلامت باشین، چیزی دیگه نموده، 7ماه دیگه همه مرخص میشیم و کارت پایان خدمتم می گیریم. تا اینجاش گذشت از اینجا به بعدم میگذره، نامرداش میگن آخ ، نبینم کسی بگه آخ ها.
پیشاپیش عید سعید فطر رو به همه داداشای عزیزم تبریک میگم و امیدوارم نماز روزه همه مورد قبول خدای بزرگ و مهربون واقع بشه، سفره های نان را بستیم و سفره دلمان را گشودیم دل را به مهمانی خدا بردیم و قدر را قدر نهادیم و با نام علی(ع) و عشق علی(ع) آراستیم ماه پر برکت و رحمت رمضان را به انتها رساندیم.
امام على(علیه السلام): «مؤمن شادمانى اش در صورت و اندوهش در دل است. سینه اى گشاده و نفسى فروتن دارد. بالانشینى را کراهت دارد... سکوتش طولانى و اوقاتش مشغول است، شاکر و شکیبا است .
دوست داشتن کسانی که دوستمان میدارند کار بزرگی نیست، مهم آن است آنهایی را که ما را دوست ندارند، دوست بداریم ...حضرت عیسی مسیح(ع)
از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها آنهایی که با خود چتر به همراه می برند به کار خود ایمان دارند. (آنتوان چیکف)
برای همه هر جا که هستن آرزوی موفقیت و پیروزی میکنم و تا بعد همه رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم.

ماه مبارک رمضان مبار ک
سلام ، امیدوارم تمام بچه های یگان خوب و سرحال باشند .
یکسال از خدمت همه ما گذشت ؛ واقعا یکسال یش بود !!!!! همه در روزهای اول در یگانی جمع شدیم که دستشوئی و حمام هم نداشت چه برسد به اوضاع خواب درست و حسابی و در روزهای اول با سخت گیری های سروان قورچی روبرو شدیم که در همان روز اول ۳ ساعت ما را در بعدازظهر رژه تمرین داد ؟؟؟؟؟
واقعا اعصابمان بهم ریخته بود ، چون هیچ یگانی غیر از ما امروز این کار را نکرده بود . به این شانس بد لعنت !!!!!
ولی کم کم گذشت و عادت کردیم ، مخصوصا اینکه بعد از ۲ هفته ماه رمضان و خوش خوشک ما شروع شد : رژه تعطیل ![]()
![]()
![]()
ورزش صبح تعطیل ![]()
![]()
![]()
ساعت کاری تا ۱ بعدازظها و عصر هم تعطیل ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به هر حال غیر از اینکه آن ۲ ماه در کنار هم گذشت ؛ ۱ سال دیگه هم گذشت .
انشاء الله همه دوران خدمت قابل هضمی داشته باشند ![]()
چند روز پیش رضا خشنود عزیز پیامی گذاشته بود که در اینجا ذکر می کنم :
سلام...
داریم به اولین سالگرد اعزام نزدیک میشیم....
سالگرد کچل شدن...سالگرد دور هم جمع شدن و سالگرد تمیز کردن یگان 711....
سالگرد با هم دوست شدن....
شاد و موفق باشید...
رضا جان تشکر![]()
جا دارد از بهنود گرامی هم تشکر کنم که در روز سالگرد خدمت پیامکی برای من ارسال کرد (نمی دانم برای چند نفر دیگر ارسال کرده است ) خیلی حال کردم رضا جان ![]()
یگـــــــــــــــــــــــــــــــان ۷۱۱ ..................
............... هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو ر ا
امشب که داشتم مطالب رضا بهنود عزیز را می خواندم کمی حالم گرفته شد و گفتم باید آدرس وبلاگ را برای بچه هائی که ندارند ارسال کنم تا انها هم بیایند و جمع ما را گرمتر نمایند . برای همین با موبایلم شروع کردم به ارسال پیام برای ۷۱۱ .
عده ای پیام را دریافت می کردند و عده دیگر شاید گوشیشان همراهشان نبود . شایدم الان در خط مقدم جبهه باشند ![]()
با اجازه رضا من از مطالب او برای اینکه دلتنگی بچه ها را نشان دهم استفاده می نمایم . چون واقعا زیبا بود
((یه دفع مثل یک گل رفتی تو دست خزون
سیل و بارون و تگرگ میومد از اسمون
بردمت تو گل خونه که نریز رو سرت
که یوقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت
نشکنه زیر تگرگ نریزه از توی برگ
من تمومه قصه هام قصه ی توست...))
یه دفع مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی ،اگه کاشانی عزیزم نبود تو فراموش می شدی ،اره پروانه شدم که پرام سوخته شه ،تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه ،که بسوزه پر و بالم ،که راحت بشه خیالم ،دارم از تو می نویسم ،تو که غم داره نگات ،اگه دوست داشتی بگو تا باز بگم برات ،اینقده میگم تا خسته شم ،با عشق تو شکسته شم...
کجایین پس شما بچه ها، این بود اون همه حرفایی که روزای آخر آموزشی می زدین؟ یادتون رفته همه می گفتین هر وقت بتونین به وبلاگ یگان حتماً سر می زنین، همش حرف بود که برا هم تو وبلاگ پیغام می فرستین و از حال هم با خبر می شین و با هم در ارتباطیم، انگار همش حرف بود و فقط چند تا از بچه ها به وبلاگ سر می زنن.
تا قبل از این که بیام تو وبلاگ همش فکر می کردم از بس که دیر امدم حتماً نفر آخری هستم که میام تو وبلاگ، اما انگار...
بی خیال، همین که بازم چند نفری میان و برا هم پیغام می فرستن و با هم در ارتباطیم خدا رو شکر، ........
امیدوارم اون روز برسه که بازم همه مثل دوران آموزشی با هم تو وبلاگ باشیم و خاطرات اون روزای خوبو زنده کنیم، به همه سلام زیاد می رسونم، امیدوارم هر جا که هستین صحیح و سالم باشین، با هر کی هم که در تماسین بگین حتماً به وبلاگ یگان حداقل یه سری بزنه، همه رو به خدای بزرگ می سپارم، تا بعد ...
<<عکسهای تلو رو دارم می بینم
دستام می لرزه وقتی می بینم
از رفتن تو چند ماه داره میگذره
هنوزم به یادتم هنوزم چشم براهتم
انقدر منتظر می مونم تا بیاییم دباره پیش هم بچه ها>>
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...
تا بداني نبودنت آزارم مي دهد ...
لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...
كه از قلبم بر قلم و كاغذ مي چكد
لمس کن گونه هایم را که خيس اشك است و پُر شیار ...
لمس کن لحظه هایم را ...
تویی که می داني من چگونه عاشقت هستم٬
لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن...
انشا ء الله بچه ها زودتر اینجا را شلوغش کنند ![]()
کمی هم بد نیست مطلب حامد تدین را برای اینکه روحیه مان شاد شود بخوانیم :
سلام به همه گلهای کچل 711.میگم کچل چون از اون سرهای تراشیده بهترین خاطره ها رو دارم و میگم گل چون وجودتون روح انسان رو زیبا میکنه!باور کنید توی این شرایط یاد 01 و 711 به جد قووت قلب بزرگیه1اما واقعا وقتی به نعره های رضا بهنود،از جلو نظامهای کلیچ،بحثهای داغ و جنجالی علی کاشانی،زحمتهای ممد جعفری و تیم سلف،با خلوص کار کردن سروش،ولوله و شور و حال یزدیها،کلکل اصفهانیها با بقیه،ناصر تاجوند و سلمان و .....دیگه یادم میافته میگم 4 سال خدمت توی بدترین شرایطم در قبال این 2 ماه عالی ارزش داره، ... روزگار نکو!یا حق!
بله ِ یاد همه آنها بخیر .![]()
هر جا هستید موفق باشید ![]()
وقتی رضا بهنود برایم پیام کوتاه ارسال کرد که برای وبلگ پیام فرستاده ، واقعا خوشحال شدم و گفتم باید هر چه زودتر نوشته او را به صفحه اصلی بیاورم .
ولی حالا که وارد شدم ، می بینم که بجز رضا خشنود که تازه وارد وبلاگ شده و رضابهنود که خبرآمدنش را داده بود ، دو تن از دوستان عزیز دیگر هم به ۷۱۱ سر زده اند و یادی از دوران نه چندان دور را کرده اند و من از این بابت خیلی خوشحال شدم .![]()
مجید بایمانی و مرتضی منابی گل خوشآمدید و امیدوارم که از حالا به بعد بیشتر از شماها خبر داشته باشیم .
حالا پیام رضا بهنود را اول بخوانیم که با کمی دیرکرد من دومین پیام خود را هم گذاشته و می ترسم از من گله کنه ![]()
رضا بهنود
سلام به همه بچه های یگان 711
گم گشته حس پاكم در التهاب ديدن
عالي تر از هميشه وقت بهم رسيدن
ببخشید که اینقدر دیر به وبلاگ یگان 711 سر زدم، نذارین به حساب بی معرفتیم.روزای اول خیلی سعی کردم وارد وبلاگ بشم ولی هر کاری کردم به نتیجه ای نرسیدخیلی نا امید شدم، با مجید بایمانی که صحبت می کردم گفت من میرم تو وبلاگ براتونم پیغام می زارم اما خبری از شما نیست، اما بالاخره امروز ( 28/1/87 ) موفقشدم. کاشانی جان از این زحمتتم ممنونم که بچه ها رو دور هم جم کردی که حداقل نذاریم خاطرات روزای خوش دوران آموزشی که دور هم و با هم داشتیم از بین بره، من که خیلی دلم برا اون روزا که با بچه ها دور هم بودیم تنگ شده، امیدوارم بچه ها هر جا که هستن صحیح و سالم باشن و اونایی که جاهای سختی افتادن زودتر این روزا براشون تموم بشه.
راستی منم امریه دارم، اداره برق زاهدان واحد انفورماتیک، راستی قرار بود محمد قلی زاده و فرامرز صالحی که افتادن لشکر زاهدان وقتی بیان زاهدان بهم یه خبری بدن، تا امروز که بهم بری ندادن، اگه کسی ازشون خبری داره بهشون بگه من منتظر خبرشون هستم، به همه بچه ها هم سلام زیاد می رسونم، دلم برا همتون تنگ شده، از امروز به بعد سعی می کنم هر روز به وبلاگ یگان 711 سر بزنم .
( به امید دیدار همتون، رضا بهنود 17/711 )
گذشت زمان برای آنان که در انتظارند بسیار کند
برای آنان که می هراسند بسیار تند
برای کسانی که زانوی غم به بغل می گیرند بسیار طولانی
و برای کسانی که سرخوشند بسیار کوتاه است
اما...
برای کسانی که عشق می ورزند ..آغاز و پایانی نیست و
زمان تا ابدیت ادامه دارد .
((ویلیام شکسپیر))
رضا جان از لطفت ممنونم ، من از اینکه ببینم بچه ها یکجوری و به یک طریقی با هم ارتباط برقرار می کنند خیلی خوشحال میشم و اصلا زحمتی نیست
شرمنده نکن ما رو
حالا من جواب مجید را بدم که گفته : نبود کشیدن یعنی چه ؟
در پادگان ما و پادگانهای دیگر که ازشان خبر دارم این یک رسم و اصطلاح است که گفته می شود و برای وظیفه هائی است که در ۲ یا ۳ ماه آخر اجباری خود را می گذرانند و با گفتن کلام اینکه : نبود کسی .... یکسری کارهائی انجام می دهند که در دوران ابتدای خدمت جرات آن را نداشتن ، مانند شیشه شکست و لیوان شکستن و ... که در اثر ناراحتی تمام نشدن اجباری بر وظیفه هاوارد میشود و اعصبانیت خود را سر چیزی خالی می کنند و با ( نبود کشیدن)یک کنایه می زنند که چه کسی جرات داره به ما چیزی بگه ، ما هر کاری میتوانیم بکنیم .
البته دوستان دیگر هم اگر درباره اصطلاحات داخل پادگان خبر بدهند خیلی خوبه ![]()
چشم آقا رضا مطلب بعدیت هم الان می زارم داخل وبلاگ ، چرا می زنی
رضا جون عزیز یادی از دوستان کرده با نام بردن از آنها که کار زیبائی است
رضابهنود
((دوستت دارم کمتر از خدا و بيشتر از خودم چون به خدا ايمان دارم و به تو احتياج))
پس شما با معرفتا کجایین، بد جوری دلم برا همتون تنگ شده، امید وارم هرجا که هستین خوب باشین بچه ها، یه جای کوچیکم برام تو قلب بزرگتون بزارین. درسته یه خورده هیکلم بزرگه ولی تو دلاتون قول میدم جای زیادی نگیرم. از راه دور روی همتونو میبوسم :
اسم بعضی از بچه ها تو ذهنم بود پایین نوشتم، به همه سلام زیاد میرسونم، با حرکی هم که در تماس هستین سلام منو برسونین، ببخشید که اسم همه تو ذهنم نمونده، ولی همتون همیشه تو قلبم هستین، همتونو دوست دارمو به خدا میسپارمتون.
سلطان جنگل(سروش زرقانی عزیزم)-علیرضا کاشانی-رامین بهزادی-نیما اوشائی-محمد قائمی-رسول دهقانان-مهدی پرورش-مجتبی میر شمسی-مجید بایمانی-رضا خوشنود-اکبر بیداری -مهدی اخوان زنجانی-علیرضا سلیمانی-علی اکبر اسدی-حمید رضا بخشی-رامین بهزادی-مهدی دولتخواه-محمد ستاری-محمد قلی زاده-مصطفی حدادی-محمد جعفری-احسان برهانی-امید جندقی-سلمان کاریزی-علی کاوه -سعید کلیچ-حمید محمدیه ثانی-صامر نبی بخش-محسن استادیان-موسی رشیدی-محسن طالبی انارکی-وحید الماسی-محمد رضا فتوحی-مصطفی قافلی-حسین تدین-محسن موری-امین ارمون-علیرضا کابلی-علی میر نجاتی-امین آرمون-حامد تدین-مهدی دهقان-مرتضی منابی-مجتبی دارابی-مهدی بیدکی-حامد صرام-سید مهدی طباطبایی-میلاد ایلچی زاده-مهدی حاجی وند-عباس منصوری-مجتبی شیرخانی-هادی ملانوری-حجت ا... رستمی – سلمان ذولفقاری و ... همه بچه های گل یگان 711 .
<<دستانم تشنه ي دستان توست شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم با تو مي مانم>>



انشاء الله در دفعه بعد که وارد این وبلاگ شدم پیام های بیشتری ببینم ، با دوستان بیشتر
سال نو بر همه رفقا و هم برجی ها (یاد گرفتم) مبارک و امیدوارم در وضعیت خوبی قرار گرفته باشند .
کم کم بیش از ۷ ماه از خدمتمان گذشت ٍ برا خودمان دیگر فضائی پیدا کرده ایم و دیگر لفظ اشخور چندان برا ما کارائی ندارد . هرچند که بعضی ها از اول هم به این نام صدا زده نشده اند یا بعضی ها بعد از این هم به این نام صدا زده خواهند شد(بعلت قرار گرفتن در محیط های متفاوت ) به هر حال مهم آن است که زمان دارد می گذرد و این دوران اجباری به طریقی دارد به جلو می رود . که امیدوارم برای بچه های ۷۱۱ به خوبی پیش برود .
من دارم با یکسری موارد در سربازی اشنا میشوم که قبلا نمی دانستم . مانند اینکه کی بچه سرباز قبلی است و کی عروس و کی .... که فضای جالبی دارد . ولی از همه جالبتر نبود کشیدن های وظیفه هائی است که ماههای آخر را می گذرانند .
حالا چند پیام بچه ها را میخوانیم که خوشحال کننده است :
مجتبی دارابی
سلام
من افتادم گروه 404 مخابرات کرمانشاه
جای خیلی خوبیه
فقط می خوریم و می خوابیم. هیچ کس نمی تونه بهمون بگه بلالای چشمتون ابروهه
فقط ماهی دوبار افسر آشپز خانه میشیم که اونم فقط کار نیم ساعته.
علیرضا سلیمانی افتاد دو کوهه
حمید رضا دباغ افتاد هوانیروز تهران والان داره شیشه هواپیما تمیز میکنه
بای
حمیدرضا دباغ
همانطوری که دارابی گفت : من و مجتبی دارابی و علیرضا سلیمانی به خاطر اینکه رشته برق بودیم کد مخابرات خوردیم . مرکز آموزش مخابرات لویزان.
احوالمون تعریفی نداشت ولی مثل اینکه کمی بهتر از شیراز بوده است . من افتادم ستاد مرکزی هوانیروز نیروی زمینی ارتش (هلکوپتری ) واقع در لویزان . بعد بین انتخاب مشهد و تهران قرار گرفتم . تهران ستاد مرکزی هوانیروز یا مشهد مهمانسرای ارتش که خودم مهمانسرای ارتش را قبول کردم .
البته مهمانسرای داخل مشهد نزدیک حرم و با لباس شخصی میباشد .همچنین از بچه هائی که خبر دارم :
میثم ملکوتی و جمال اسماعیلی : اصفهان
حمید رضائی : ۰۱ تهران
داراب : کرمانشاه
سلیمانی : دزفول
اگر خبری هم اکبر نورافشان دارید بدهید ؟ چون هم رشته ای من بود .
با تشکر :حمیدرضا دباغ ![]()
در پایان روزگاز خوشی را برای ۷۱۱ ئی ها آرزو دارم ![]()
آخرین مرحله از پخش بچه های یگان ۷۱۱ به مناطق مختلف از زبان خودشان :
حامد صرام
با سلام خدمت دوستان عزیز یگان خاطره انگیز 711
بالاخره دوره لعنتی کد شیراز هم به سر اومد . نمی تونم بگم جاتون خالی چون واقعا به ما سخت گذشت مخصوصا روزای اول . مرخصی نداشتیم ، توالت نداشتیم ، حمام نداشتیم و مهمتر از همه احترام هم کسی برای بچه ها قائل نبود . یک مشت کرد و ترک بی فرهنگ ریخته بودند اونجا که بویی از ادب و شعور نبرده بودند . اونجا 2 شب بخواب بودیم و شبای گشتی بسته به شانسمون یا 12 ساعته
می خوردیم یا 24 ساعته . خلاصه خوش به حال اونایی که یا امریه داشتن و یا کد نخوردن . دهن ما که تو این 2 ماه سرویس شد . تنها شانسی که اونجا آوردیم این بود که 95% بچه های 711 با هم توی یک آسایشگاه بودیم . باز هم خدا را شکر.
روز 20 دی امریه ها به دست ما رسید و در ذیل بچه هایی که خبردار شدم کجا افتادن را براتون
می نویسم :
1- خودم (حامد صرام) : مرآ 05 کرمان
2- مهدی بیدکی : مرآ 05 کرمان
3- امین آرمون : دوکوهه اندیمشک
4- سید مهدی طباطبایی : لشکر 77 مشهد
5- محمد جعفری : کرمانشاه
6- میلاد ایلچی زاده : کرمانشاه
7- مهدی پرورش : خرم آباد
8- مهدی حاجی وند : خرم آباد
9- احسان برهانی : اصفهان
10- عباس منصوری : بیرجند
11- مجتبی شیرخانی : بیرجند
12- هادی ملانوری : کازرون
13- محمد قلی زاده : زاهدان
14- حجت ا... رستمی : زاهدان
(مخلص همه بچه های 711 برادر کوچک شما حامد صرام)
نیما اوشائی
سلام.
من محسن موری امین آرمون افتادیم دو کوهه اندیمشک
اکبر بیداری حسین سوری رامین بهزادی ایوب قنبری لشکر 92 اهواز
محمد جعفری میلاد ایلچی زاده سر پل ذهاب
احسان برهانی توپخانه اصفهان
مهدی پرورش مهدی حاجیوند لشکر لرستان
سید مهدی طباطبائی مشهد
مهدی استوار لشکر پرندک
محمدجواد عبدالعظیمی تربت جام
میثم سبزیکار گردان 402 لویزان
محمد قلی زاده و فرامرز صالحی لشکر زاهدان!!! 
دوستان برامون دعا کنید
مجتبی دارابی
من و علیرضا سلیمانی وحمید رضا دباغ کد مخابرات خوردیم والان هم اومدیم مرخصی پایان دوره ویکم میریم برای امریه گرفتن.
بابا وضع ما توی مرامخ (مرکز آموزش مخابرات‘الکترونیک ورایانه) از شما هم بدتر بوده.
از شانس بد ما این دوره مرکز فقط لیسانس گرفت وبار نگهبانی بر دوش ما بود.
در این دو ماه 20 بار نگهبانی دادیم که شش بارش پاسداری بود.
22 تا امتحان دادیم وتا آخر دوره دو شب بخواب بودیم.حمام n کیلومتر از آسایشگاه دور بود وتازه وقتی می رسیدیم آب سرد شده بود.
راستی گفتی خاطره به یاد معرفی کردن سلمان افتادم(مرکز اموزش 02 )
از 24 تا سرویس هم فقط 4 یا5 تا سالم بود.اما اینجا غذا از نظر کمی بهتر از 01 بود.
امیدوارم همیشه سالم وموفق باشی. مجتبی دارابی.
از نیما و حامد و مجتبی خیلی ممنونم که اطلاعات خود را ارائه دادند و گفتند بچه ها کجا افتاده اند .
از محسن موری هم تشکر دارم که چند باری به ما سر زده اند .
من هم مانند نیما جان خوشحال شدم ![]()
![]()
که دیدم بعد از مدتها وبلاگ شلوغ شده و بچه ها خبرهائی را ارائه داده اند . امیدوارم که همینطور ادامه داشته باشد .
نمیدانم قرار است چه کسی و چه موقع به فکر این قسمت از مملکت بیفتد و نظری به بچه هائی که در این وضعیت نامساعد زندگی میکنند بیاندازد ![]()
![]()
نوشته های دو تن از بچه ها ی یگان
نوشته نیما اوشائی
سلام
دوره کد ما تموم شد. علیرضا تازه خبرای اول دوره رو گذاشته. احتمالاَ این کامنت وقتی میاد تو وبلاگ که ما کارت پایان خدمت گرفتیم
واقعا دوره بدی بود. خوبه خیلی از بچه ها با هم بودیم وگرنه معلوم نبود چه حالی بشیم. ولی هرچه بود گذشت. بازم آخرش دلتنگی. دلتنگی برای محیطی که روز اول ازش نفرت داشتیم! چه حس غریبی
بگذریم... ما 20 ام تقسیماتمون مشخص میشه. از همه میخوام برای این 30 تا رفیق 711 دعا کنید که سر از ناکجاآباد در نیارن
به امید اینکه تعداد کامنت ها برای هر پست دو رقمی بشه!!!
به امید سلامتی تک تک دوستای گلم در یگان 711
ما را دیگه شرمانده نکن آقا نیما
از زمانی که آمدم سربازی حال وارد شدن به اینترنتا هم از دست داده ام
حتما من دعا میکنم شما جای خوبی خدمت را ادامه دهید ![]()
نوشته حامد تدین
سلام به همه عزیزانم در هر گوشه و کنار از این مرز و بوم پهناور و پر از پادگان.
امروز که 6 دی ماه هست دقیقا 4 روز میشه که من از منطقه بر میگردم.حدود یک ماه خیلی سخت رو اونجا گذروندم.بدون آب,برق,سرویس بهداشتی و در چادر انفرادی به عرض 5پا و طول 7پا که باید دو نفری هم درونش خوابید.از سر کردن با انواع جانور اعم از کادری ارتش و موش و سوسک و.....(ممکنه ترسناک باشه!).نیما گفتی از دو کوهه بگم,نمیدونم چون بعد از اینکه اونجا رفتم از همونجا فرستادنم به منطقه!
یادم میاد وقتی که برای گرفتن امریه شرکت نفت تلاش میکردم یکدونه از صاحب منصبهای بزرگ ارتشی خیلی محکم گفت:ارتش به حسابدارها نیاز مبرم داره ما اونارو به هیچ وجه از دست نمدهیم.اره!اونقدر بیل و کلنگ زدم که دستهام 3لایه پوست داره,اونقدر توی پتوی خیس از بارون شب تا صبح لرزیدم که پوستم دیگه دائما ویبره داره
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بینهایت
شاید حافظ هم توی منطقه خدمت کرده,..........
روزگار نکو!
یا حق!
سلام حامد جان . واقعا که اوضاعت خیلی تاسف بار است و ناراحت کننده ![]()
امیدوارم هر چه زودتر اوضاعت بهتر بشود ![]()